حرص روز افزون

 

شاديهاي بشر هر لحظه شكلي و حالتي دارند و در بستر جان آدمي مي آيند و مي روند. عاملي كه تا چندي قبل، محرك شادي، لذت و خوشي بود اكنون كاربرد خود را از دست داده و خلاء نبودن آن، جان انسان را آكنده از رنج و اندوه مي سازد. ايــن كمبود مدتها آدمي را در چنبره ماتم گرفتار خود مي سازد و از نعمت غافل مي كند. يك سالك و رهرو واقعي كه هشيارانه در فراز و نشيبهاي زندگي گام برمي دارد به خوبي يقين دارد كـه خوشيهاي از دست رفته ديري نخواهد گذشت كه در قالب و موقعيت ديگري نخواهد گذشت كـــه در قالب و موقعيت ديگري ظهور خواهد كــرد. او بــه تجربه دريافته كه شاديها چگونه در مسير عمر تغيير مي كنند. روزگاريل گريه هاي رنج افزاي او در آغوش گرم مادر با مزه مزه شير او تسلي يافت. در مسير رشد، هنگامي كـــــــه نيازهاي اوليه را پشت سر گذاشت، در طوفان سهمگين انتقال از مرحله اي به مرحله اي ديگر، براي فرار از تلخيها، كام جان او چه عسلهايي را كـــــه نچشيد. گفتگوي زجرآور عقل هراس آلود را بـــه نشئه شراب يك جذبه به خاموشي كشاند و دريچه هاي وجود را بـه سوي شادي گشود. سالك هشيار در اين تبديل به خوبي در مي يابد كــه هراس از دست رفتن، چگونه شادي سوز است. او مي داند كـــه اصل اصل شادي، كيفيتي بي وصف و بي چون است كــــه در ظرفها و نقشهاي نسبي جلوه مي كند. گاه آن حقيقت شادي خود را در حس داشتن يك كاشانه، نــان و آب و اتومبيل.... هويدا مي سازد و گاه در طراوت آب باران و گلهاي برآمده در بـــاغ نشان مي دهد. آن حقيقت شادي آدمي را اسيـر خيال ماهرويي مي‎سازد كه در سرسام لذت دست يابي به «بوس و كنـار»، خويشتن را در آتش هجران مي گذارد و در تلخي زهر هجرن غم شادي بخشي را تجربه مــي كند.3 او مي داند و در پرتو اين دانستن تلاش مي كند تا با لمس و عبور از اين شاديهاي واقعي امـا ناپايدار، به نگاهي دست يابد4كه قادر به ديدن آن لذت پنهان و مطلقي باشد كه از پس پــرده انگورها، لبها، قامتها، چاشتها و مركبها.... ذره ذره به بيرون مي تراود. او در پي آن است تا آن حقيقت فراتر از نقشهاي «زماني و مكاني» را در مهمانخانه جان خود ميزباني كند.

  
نویسنده : سعید ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦