سالهاي سال، هرصبحگاه، آن هنگام كه‎‎به تـكانه ‎هـاي بـازگشت پـرنده روح بـه قفس تـن، از خـواب برمـي خـاستم، غبـارآلود پـرسه در دهليزهاي هزار توي سياهي بودم، هزار توهايي كه از صحراهاي «بي چون» شب مي گذشتند و تـا سرزمينهـاي «چند و چـون» روز امتـداد مي يافتند. در هر سپيده دم آن هنگام كه كمانه هـاي نـور نگـاهم را مـي‎دوختند ملولانـه احسـاس مـي‎كردم باز هم اجباري ديگر بـراي رهـا شدن در كوچه‎هاي نوراني روز، آغاز شده است و با خود مي‎گفتم يادم باشد « و نگويم كه شب، چيز بدي است.» 

يكباره افكار به عرصه لحظه ها هجوم مي آوردند، مي آمدند تا ذهن را به اسارت خاطره ها، هراسها و غمهايي ديروز برند ويا مرا به پروازي درافقهاي كوتاه و تاريك فردايي در آن سوي ابهام وادار سازند .

و اينگونـه بود كه كشاكشها آغاز مي شد «من» يا زنداني ديروز مي شدم و يا در زنجير فردا به بند مي آمدم.

* * *

اما، چندگـاهيست مي خواهم هشيارانه در كوچه هاي روز گام بزنم، و اين تمناي كسي است كه مرا نهيب مي زند تو چرا فكر مي كني  رهيدن از دام خواب دوشينه، حق صبحگاهي تو بود كه خويشتن را اينگونه مجبور مـي يابي؟ تو هم مي توانستي يكي از مسافران «كاروان عدم» با شي كه ساعتها پيش روان شده است. پس چرا فرصت «اكنون» را با حسرت ديروز و روياي فردا مي خراشي آنگاه كه در كاروان هستي هستي؟ 

چه نشسته اي، خودت را، و همه را فرياد كن.

« بياريم سبد

        ببريم اين همه سرخ، اين همه سبز

               زندگي، تر شدن پي در پي

              زندگي آب تني در حوضچه «اكنون» است

                                                             رخت را بكنيم

                                                                 آب در يك قدمي است »

     و آب، آري آب، آيينه جـاري حضور بـي رنـگ دوست در كـالبد وجود است، ايـن زلال جـاري، آيت حضور بي رنگ آن رنگين در هستي است.

* * *

غوغا در درون بالا مي گيرد، مسيح به ميانه مي آيد و بشارت مي دهد كه:

« هر كس دوباره متولد نشود، به ملكوت خداوند خدا راه نمي يابد »

ذهن هجوم مي بـرد مـي خواهد كـلام مسيـح را تـاويلـي گـران كند، امـا لطيفـي راه را مي بندد و مي گويد: هر صبح

فرصت تولد دوباره تـوست، مجالـي، بـراي جـان شويـي تـو در چشمه خروشان خورشيد از غبار خواب روح است،

 و اين قصه هر دم تو در هستي است ..........

هشيار مي شوم، چشمان بصيرت را مـي مـالم، خويشتن را و « فـرفره هاي خاك نشسته » روح ياران را مي خوانم كه اكنون

هنگامه به پا خاستن و رفتن است تا،

              « لب دريا برويم

                  تور در آب بياندازيم

                      و بگيريم طراوت را از آب » 

سيرآغاز مي‎شود، غبارها از مسير نگاه شسته مي‎شود، و « روي‎پاي تر باران به بلنداي محبت » مي رويم، « سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا» به گوش مي رسد و در نهر زندگي جاري مي شويم. لحظه ها مي گذرند،... كسي چرخ زنان، از كـرانه هاي ذهن به ميان در مي آيد تا غم هاي ناگزير زندگي كه در عمق نور به ما زل زده‎اند را برايمان ترجمان كند، او زمزمه مي‎كند :

دم به دم در تـو خـزان است و بهـار                     اي بـرادر عقـل بـا خود يكدم آر

هر زماني در تو مرگ و رجعتي است                    مصطفي فرمود دنيا ساعتيست   

  
نویسنده : سعید ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦